|
سلام
امروز
دوشنبه
27/3/1388
شیراز
از خیابان ملاصدرا تا چهار راه نمازی و از آنجا تا میدان ارم
همه و همه در حال شعار دادن و به قول خودشونیا (مامورای نیروی انتظامی و بسیج ) بر پا کردن آشوب بودن
نظامی ها با باتون و اسپری و دست بند و ...
غیر نظامی ها (بسیج ) با لوله پولیکا و چوب و ...(هر شئ صفت)
اطلاعاتی ها هم که در حال فیلم گرفتن بودن
از ملا صدرا داشتم می رفتم به طرف میدان ارم که یکی از رفیقام رو دیدم(میدان الم)
بعد از یک سال دیده بودمش
تازه از مجارستان اومده بود
داشتم باهاش حرف میزدم که یه مامور بی پدر مادر که هنوز خودمم نمیدونم چه کار کردم که من رو گرفته بود از راه رسید و یخه من رو گرفت و انداخت داخل اتوبوس
وقتی وارد اتوبوس شدم همه مامورین داخل اتوبوس ات کت هاشون رو کندن که نکنه من بتونم اسمشون رو بخونم
از اولین نفر شروع کردن به زدن من با باتون
نا مردای لا مذهب اصلا نگفتن چی کار کردی یا چرا اومدی تو خیابون
زدن زدن تا رسیدم آخر اتوبوس
در حال کتک خوردن بودم که یه دفعه یکیشون به حرف اومد و گفت بچه کجایی؟
گفتم اهوازیم ولی ساکن شیرازم
با لحجه غلیظ لری در اومد گفت منم بچه نورآبادم و دوباره شروع کرد به زدن
قیافش رو نگو که یادم میوفته خودمو می زنم به درو دیوار
معلوم بود از اون لرای صفر درجه بوده که تازه اومده تو شهر و عقده کرده یکی رو بزنه
فقط اون لر نبود بلکه با جرات می تونم بگم که همه اونایی که اونجا بودن لر بودن
از اون لرایی که برای پول حتی حاضر بودن آدم هم بکشن
در حال کتک خوردن بودم که یه آدم به ظاهر محترم اومد جلوم ایستاد
بقیه دست از کتک زدن کشیدن
تو دلم گفتم آخیش تموم شد
نگو این تازه اول کاره
گفت اسمت چیه؟ گفتم فلانی
گفت خونت کجاست ؟ گفتم فلان جا
گفت خوب صورتت رو بگیر
شروع کرد به سیلی زدن
در حال سیلی خوردن بودم که یه چیزی مثل شلاق همراه با دستش میومد تو صورتم ، چند تا زد و اومد پشت سرم و شروع کرد به زدن تو گردنم
دردم نمی گرفت
نمی دونم چرا
می خواستم تا می تونم لجشون و در بیارم
یارو که می خواست سیلی بزنه خودم صورتم رو می بردم جلو
خیلی ضورش گرفته بود
دست کرد اسپری فلفل و پاشید تو صورتم
چشمام رو بسته بودم
اولش سوزش نداشت
من هم برای اینکه بزارن برم مجبور شدم داد بزنم
«آآآآآآآآخ واااااااااااااای کشتینممممممم» و ...
آب ریختن رو صورتم و گرفتن دوباره زدنم
چشمام داشت واقعا می سوخت و من هم از ته دل داد میزدم
چند دیقه بعد گفتن صورتت رو بمال تا بهتر بشی
مالیدم و بهتر شدم
وقتی می خواستم از اتوبوس پیاده بشم از آخر اتوبوس با باتون من بدخت رو زدن تا رسیدم دم در
با لگد انداختنم بیرون
اینجا ایرانه
اینجا حکوکتش جمهوری اسلامیه
چرا ماموران ما باید عقده ای باشن
به جای اینکه به اونها تکنیک و قدرت بیان یاد بدن میان و بهشون یاد میدن که دستت رو چطوری ببری بالا و بزنی تو صورتش تا دردش بیشتر باشه
با باتون چطوری بزنی که پاش بشکنه
دستبند رو کجا ببندی که اگه خواست در بره مچش بشکنه
و ...
همه ماها فقط یه چیز میخوایم
« آزادی »
چیز زیادیه؟
به خدا نه
این عکس از کمرمه ببینید با من چه کار کردن

انصافا حقم بود؟
جرم من فقط این بود که دوستم رو بعد از یک سال دیدم و داشتم باهاش صحبت می کردم و احوالش رو
می پرسیدم
افسوس
امیدوارم تو این چند روز رژیم رو بتونن عوض کنند
به امید روزی که آزادی به ایران باز گردد و ایران باز هم ایران شود
ایران صلح و آرامش و حقیقت
|