۩۞۩ ღ♥ღღ♥ღ.. آف های تووپ..ღ♥ღღ♥ღ۩۞۩
دگر حس شقایق را ندارم هوای قلب عاشق را ندارم از چشمان خونسرد من پیداست که مثل سابق دوستش ندارم
توي زندون عشق تو اينقدر شلوغ ميکنم وزندون و بهم مي زنم تا مجبور بشي منو بذاري توي انفرادي قلبت اميدوارم قلبت به اندازه اي باشه که به خاطر جا شدن توي اون نخوام خودم رو کوچيک کنم شما طبق قانون 28 ماده 5 قوانين دوستي و رفاقت به حبس ابد در قلب من محکوميد .آيا اعتراضي داريد؟ حتي زماني که ناراحت هستي..اخم نکن ولبخند بزن ..زيرا ممکنه کسي عاشق لبخند تو بشه ): يک دعا مي کنم بگين آمين.... خدايا آنکه در تنهاترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشت خواهشي دارم... تو در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نزار خيلي وقته که چشام واسه ديدنت ميباره آخه دوباره دلم هواي ديدن تو داره نميتونم تو تنهاييم بدون تو سر کنم واسه تسکين دلم ميخوام همش گريه کنم بيا که با ديدنت دل تو سينه آروم بگيره بيا تا مرغ دل من از غم دوريت نميره بيا بريم بت هم ديگه به شهر آشنايي پا بزاريم رو غصه ودرد و رنج جداي اينو آرووم بگوووو (خدايا من عاشق تويم و به تو نياز دارم، هم اينك به قلبم بيا) اينو واسه اد ليستت بفرست تا امشب يه معجزه ببيني، بهش شك نكن. حقيقت داره هيچگاه آخرين نگاهت را فراموش نمي کنم نگاهي سرشار از عشق صميميت و محبت .امروز سالها از آن روز مي گذرد ولي تو هر گز بر نگشته اي ..صدايت در گوشم زمزمه مي شود و نگاهت در ذهنم مجسم ولي من تو را مي خواهم نه خيالت را گاه يک لبخند آنقدر عميق ميشود که گريه ميکنم گاه يک نغمه آن قدر دست نيافتني است که با آن زندگي ميکنم گاه يک نگاه آن چنان سنگين است که چشمانم رهايش نميکنند گاه يک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نميکنم تو كيستي،كه اينگونه،بي تو بي تابم؟ شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم دل كه آشفته روي تو نباشد دل نيست آنكه ديوانه خال تو نشد عاقل نيست غير از غم عشق تو ندارم , غم ديگر شادم كه جز اين نيست مرا همدم ديگر صبر در جور و جفاي تو غلط بود غلط تكيه بر عهد و وفاي تو غلط بود غلط گر نرخ بوسه را لب جانان به جان كند حاشا كه مشتري سر مويي زيان كند گاه گاهي به من ازمهر پيامي بفرست فارغ ازحال خود و جان و جهانم مگذار آورم پيش تو از شوق پيام دگران گويمت تا سخن خويش به نام دگران از سوز محبت چه خبر اهل هوس را اين اتش عشق است نسوزد همه كس را گرچه میدانم نميآيد،ولي هردم از شوق سوي درميآيم و هرسو،نگاهي میکنم گر بي خبر آمديم به كوي تو، دور نيست فرصت نيافتيم كه خود را خبر كنيم نيازارم ز خود هرگز دلي را كه مي ترسم در آن جاي تو باشد هركسي هم نفسم شددست آخرقفسم شد منه ساده بخيالم كه همه كاروكسم شد ديوانه كرد آرزوي وصل او مرا از سر برون نميرود اين آرزو مر
