۩۞۩ ღ♥ღღ♥ღ.. آف های تووپ..ღ♥ღღ♥ღ۩۞۩
دگر حس شقایق را ندارم هوای قلب عاشق را ندارم از چشمان خونسرد من پیداست که مثل سابق دوستش ندارم
و گفتم: «آره میدونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام». یه روز دیگه بهم گفت: «میخوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام». بهش هم خیلی تنهام ». یه روز دیگه گفت: «میخوام برم یه جای دور، جایی كه هیچ مزاحمی نباشه . بعد كه همه چیز روبراه شد تو هم بیا . آخه میدونی؟ من اینجا ». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره میدونم. فكر خوبیه . من هم خیلی تنهام». یه روز تو نامهش نوشت : «من اینجا یه دوست پیدا كردم. آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام ». براش یه لبخندكشیدم و زیرش نوشتم : «آره میدونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام ». یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی كنم . آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام ». براش یه لبخند كشیدم و زیرش نوشتم : «آره میدونم. فكر خوبیه. من هم خیلی تنهام ». حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی خوشحالم و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که نمی دونه من هنوز هم خیلی تنهام است، و آهنگ قلب محزونم ، غم انگیز تر از غروب . برای آنچه بناست در این نامه به تو بنویسم بهیچگونه سوگندی احتیاج ندارم . برای اینکه هم یهودای سرگردان شاهد تیره بختی من است هم مسیح مصلوب . هنگام نوشتن این نامه احساس میکنم که سرتاسر وجودم زندان دور افتاده ایست از مستی امید واخورده.. و روحم جنگلی متحرک و سرگردان از آرزوهای عاصی.. گوش کن ، (عزیز) ! دلم میخواست هنگام نوشتن این نامه ، بلافاصله بعد از نوشتن نام تو ، کلمه ای دیگر اضافه کنم . کلمه ای که سرتاسر زندگی از یاد رفته ی من در آن خلاصه میشود : کلمه « من » ... دلم میخواست به خود حق میدادم تو را (عزیز من ) خطاب کنم .. دریغا که نمیتوانم ... اما در این لحظه ای بخصوص توانستن مطرح نیست - برای نخستین بار بگذار خواستن منهای توانستن هم امکان پذیر باشد... بنابراین (عزیز) من ! کاش میدانستی که انگیزه ی نوشتن این نامه ، شیون شبانه ی قلب من است.. قلب من امروز غروب.. همین چند لحظه پیش - سکوت خود را شکست.. و با من با دیده ی گریان گفت که .. چند ماهی است از قلب تو ، آبستن است ! تعجب نکن ، (عزیز).. قلب مردها مثل خودشان از لحاظ جنسی مرد است . و قلب زن ، زن .. و بنابر این نامه مال من نیست ! نامه ی یک قلب شکسته است.. یک قلب شکسته ی آبستن.. (عزیز) ! فکر میکنی فرزند تصادم بدون تماس دو قلب چه میتواند باشد ؟ جز آن ( هیچ ) همه چیز شکن مقدس که خوراکش ، شیرین ، سرشک است.. آن فرزند نامرئی شب زفاف قلبها که نامش در قاموس شب زنده داران ناکام « عشق » است. میدانی یعنی چه (عزیز) : امشب برای نخستین بار احساس کردم که متاسفانه گرفتارت شده ام شاید اگر تصمیم نگرفته بودم که برای همیشه فراموشت کنم ، این احساس پنهانی هرگز قلبم را تکان نمی داد.. اما چه کار کنم که همزمان با این تصمیم اجتناب ناپذیر ، شیون قلبم در پهنه ی سینه ی محنت زده ام ، بیداد کرد.. مردها ، (عزیز) من ، در چهار چوب عشق و محبت ، بوسعت غیر قابل تصوری ، نامردند . برای اثبات کمال نامردی مردان همین بس که تنها در مقابل قلب عاشق و فریب خورده یک زن احساس میکنند که مردند !.. تا هنگامیکه قلب زن تسلیم نشده ، پست تر و سمج تر از یک سگ ولگرد ، عاجزتر و تو سری خورده تر از یک زندگی اسیر ، گداتر از همه ی گدایان سامره پوزه بر خاک و دست تمنا به پیش ، گدایی عشق میکنند... اما تا خاطرشان از تسلیم قلب زن ، راحت شد ، یکباره به یادشان می افتد که خدا مرادشان آفریده !... و تازه کمال مردانگی را در بی نهایت نامردی جستجو میکنند ، در شکنجه دادن قلب و بزنجیر کشیدن یک زن اسیر ... (عزیز) من ! ازینکه تو را نامرد خطاب میکنم ، ناراحت نباش چه مانعی دارد که برای نخستین بار تو را با ( خود ) تو آشنا کنم،! اگر بخاطر داشته باشی ، ... سال پیش بود که بر حسب سماجت تو ، با یکدیگر آشنا شدیم... من بر حسب یک قانون اجتماعی مناسب دیدم با جوانی که لااقل ... سال از خودم بزرگتر است! دوستی کنم . یه رابطه ی خوب... اما باختم ! من تا 20 سالگی جز تحت تاثیر رویای فردایزندگی ، هرگز بخاطر هیچ چیز ، بخاطر هیچکس ، با هیچ بوسه ای ، در هیچ آغوشی ، از فرط شوق نلرزیده بودم ... در حالی که مطمئنم تو را ، سالها پیش از دیدار من در خیلی از شبهای خوش گذرانی ، کسانی که حتی عاشق تو نبودند... با تمام روح ولگردت ، با همه ی سلولهای بدنت ، لرزانده بودند . و بدینوصف از همان نخستین روزهای آشنایی هر بوسه و احساسی که بین ما رد و بدل میشد زلزله ای در ارکان وجود من بوجود می آورد ... در حالیکه برای تو .. داستان مبتذلی بود که برای تجدید خاطرات گذشته و ایجاد خاطرات تازه ، تکرار میشد ! (عزیز) ! سوگند به هرچه قلب گرم است و هرچه سینه ی سرد... به همه ی اقیانوس های ثابت ، نسیم های ثامت ، به سرشک قلوب منتظر ، به هوسهای ولگرد..، با احترام یک زن به یک مرد تمنا شکن عجز ناپذیر ، به نفرت یک زن نسبت به عجز یک مرد .. بهرچه زیبایی در بسیط طبیعت هست ، بهر چه طبیعت زیباست.. به نامردی همه ی قلبهای شکیبا ، و جلال و مردانگی هر چه قلب ناشکیباست .. بهرچه ایمان داری سوگند ، در کمال احتیاج به عشقی که به من نداری ، آنقدر امشب احساس کینه ، نسبت به تو میکنم که اگر قدرت میداشتم قلب ساده ی بدبختم را که این چنین احمقانه تو را از من میخواهد در تک سینه زنده بگور میکردم... هرکسی برای نقاط ضعف خود ، از می مدد میخواهد.. عشق تو نسبت به من - همان طور که ثابت شد - هوسی بیش نبود . من هم امشب برای تقویت کینه ام ، بوسعت نفرتی که نسبت به هرچه مرد است و مردانگی دارم ، مشروب خورده ام ! چکار می توانستم بکنم ؟! آخر اگر مست نمی کردم چگونه میتوانستم به تو بگویم............................. من بدبخت ، شاااااااااااااااااااید گیرم فردا با مردی دیگر ازدواج کردم ، کافیست که یکبار نام تو را اشتباها ببرم.. تمام شد و رفت. (عزیز) ! اشکهای سرگردان بیچاره ام کردند .. دیگر قدرت نوشتن ندارم .. نامه ام را که انعکاس واپسین طپش قلب یک احساس ناکام است ، تمام میکنم . برای تو هرگز روز بد نمی خواهم ، برای اینکه بالاخره زمانی دوستت میداشتم... چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..! سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت) دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود.. اینهارو یه دختر با آیدی بهاره... فرستاده که نمی دونم کیه ولی تو ادلیستم هست مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم. روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد فال روز 10 آبان ماه88! متولدین فروردین: امروز تغييرات كوچكي در زمينه كاري ايجاد مي شود شايد همكاران جديدي پيدا كنيد. اگر لازم است هر نوع قرارداد كاري را در چند روز آينده امضا كنيد فرصت خوبي داريد. متولدین اردیبهشت: امروز هر نوع اتفاق غیرمنتظره ای ممکن است بیفتد که از علت آن بی خبر هستید. همکاران تان رفتار عجیبی دارند و شما را متحیر می کنند. نمی توانید برای بهبود این شرایط کاری انجام دهید. بنابراین سعی کنید با افرادی که دوستتان دارند مشورت کنید. متولدین خرداد: به خاطر اين كه كارهاي زيادي را بايد انجام دهيد و سرتان شلوغ بوده است به سلامتي خودتان بي توجه بوده ايد. نمي توانيد بين كاري كه براي سايرين انجام مي دهيد و وظيفه اي كه در رابطه با خودتان داريد، تعادل برقرار كنيد. اما بايد به خودتان هم اهميت دهيد. متولدین تیر: نقشه ها و پروژه های خلاق و هنری تصورات شما را تسخیر میکنند و اگرمجبور باشید کارهای روزمره را انجام دهید عصبانی میشوید . اگر هراز گاهی کارهای کسل کننده را کنار بگذراید هیچ اتفاق بدی نمی افتد. متولدین مرداد: ستارگان بيانگر اين هستند كه امروز روز خوبي براي پيش رفتن در هر پروژه و فعاليتي است كه برخاسته از اشتياق عجيب يك شير است. زماني كه آغاز به كار مي كنيد، نمي دانيد كه چه زماني بايد دست از كار بكشيد، چرا كه لذت زيادي از انجام آن خواهيد برد. سفري كوتاه مي تواند لذت بخش بوده و شما را با شخصي آشنا سازد كه در روزها و هفته هاي بعد، جزء دوستان شما شود. متولدین شهریور: امروز انرژی زیادی دارید.می دانید که در حال حاضر چه کاری را می خواهید انجام دهید.برای دیگران توضیح دهید که چه کاری می خواهید انجام دهید.به خاطر داشته باشید که همه نمی توانند با سرعت شما کار کنند. متولدین مهر: سعی کنید امروز با برخی از تغییرات شما هم تغییر نکنید تا احساس ناآرامی و کسلی بر شما غلبه نکند.لازم نیست که خیلی ماجراجویی کنید و ممکن است تنها بخواهید که از همراهی کسی بهره مند شوید.در حال حاضر شما بسیار ماجراجو شده اید و ممکن است بخواهید دست به اقدامی بی احتیاطانه بزنید.به خصوص اگر می خواهید با ماشین بیرون بروید بسیار مراقب باشید چرا که اکنون مایلید که با سرعت رانندگی کنید. متولدین آبان: امروز مراقب باشید روزتان را با ترس خراب نکنید.البته لازم است یک سری ا زمسائل را بررسی کنید اما نه به این بهانه که کار و روابط تان را با آن خراب کنید.مشکلات تان را برای دیگران بیان کنید حتماً به شما کمک می کنند. متولدین آذر: اگر چيزي نگرانتان كرده امروز روز خوبيست كه به كنه آنچه در ذهن تان است دست يابيد. شايد ترس و نگراني خاصي درباره موقعيت مالي خود داريد و اگر واقعاً اينطور است بهتر است كه با عزيزان صحبت كنيد و راجع به آنچه شما را غمگين كرده با آنها صحبت كنيد. ممكن است اين كار آسان نباشد ولي روياروئي با آنچه اتفاق افتاده شما را راحت مي كند. متولدین دی: تصميم داريد طرحي را اجرا كنيد، اين عجله شما همكارانتان را عصباني مي كند. به طور غريزي بر اين باور هستيد كه هر چه قدر اكنون بيش تر كار انجام دهيد، نگراني كمتري براي ديگران درآينده وجود خواهد داشت. اما حتماً سعي كنيد بيش از حد رئيس مآبانه رفتار نكنيد. متولدین بهمن: به هیجان نیاز دارید هر چقدر امروز کسل کننده و قابل پیش بینی باشد بیشتر دوست دارید اوضاع را تغییر دهید. البته تمام این کارها برای شما آسان است . اما بهمنی عزیز نباید اجازه دهید که نیاز شما به هیجان خارج از کنترل تبدیل شود چون شما هم مجبور هستید که از قوانین اطاعت کنید و هرازگاهی به کارهای روزمره و معمول بپردازید. متولدین اسفند: آن چنان در احساسات شخصی تان هستید که گاهی در ترجمه احساسات تان به کلمات مشکل پیدا می کنید.جو امروز تشویق می کند که شما با شریک زندگی تان سرپوش را باز کنید.به خصوص اگر احساس می کنید روابط بین شما اخیراً دچار رکود شده است. شما در می یابید که این در فکر او هم بوده است . نظر یادتون نره
لبخندزدم و گفتم: «آره میدونم. فكر خوبیه.من
خیلی تنهام
از اون روز به بعد همش یه موقعهایی میو مدم تو کوچه که ببینمش دیگه عادت کرده بودم هر روز ببینمش و اون حس هر بار که می دیدمش قوی تر می شد بعدها فهمیدم اون عشقی که می گن همینه
من که با عوض کردن خونمون مخالف وخیلی ناراحت بودم حالا نه تنها ناراحت نبودم راضی وشاد هم بودم
سالها می گذشت و من علاقم نسبت به اون بیشتر می شد جوری که تمام زندگیمو گرفته بود آرزوهام رو با بودن اون می ساختم اصلا آرزویی بجز اون نداشتم
بارها تصمیم گرفتم باهاش حرف بزنم اما وقتی می دیدمش انگار لال می شدم هر چی تلاش می کردم نمی تونستم برم جلو گفتم تلفنی باهاش حرف بزنم اما تا صداش رو می شنیدم قلبم همجین به تپش می افتاد که می خواست قفسه سینمو بترکونه و زبونم هم بند میومد اصلا لال می شدم
چه دعواهایی که به خاطرش با بچه های محل یا کسایی که دنبالش می افتادن نکردم
اما حتی یکبار نتونستم حرفم رو بهش بگم
یادمه یه روز نشسته بودم درس بخونم که دیدم در می زنن رفتم درو باز کردم دیدم پشت دره یهو انگار یه تانکر اب سرد رو سرم خالی کردن ... نمی دونم چی شد فقط در بسته بود من یه تیکه گوشت نذری تو دستم بود
اون روز تا شب گیج بودم، یه گیجیه باحال درس مرس که اصلا، کتابو نیگا می کردم چهرش تو نظرم مجسم می شد
همینطور ما بزرگ می شدیم ومن بی عرزه نمی تونستم حرفم رو بهش بگم
حالا من 18 سالم بود و اون 15 سال دیگه واسه خودش خانومی شده بود تو محل خودش و خواهرش به نجابت معروف بودن و همچنین به زیبایی!
من دست به هیچ کار زشتی نمی زدم حتی نیگای دخترای دیگه هم نمی کردم اون پیش من تبدیل به یه موجود مقدس شده بود می گفتم اگه این کارو بکنم دیگه لیاقت اون وجود پاک رو ندارم و اون دیگه منو نمی خواد
یه روز که رفته بودم در مدرسشون تا از دور ببینمش دیدم یه پسره افتاده دنبالش اقا ما هم خونمون به جوش اومد رفتیم به پسره گیر دادیم پسره هم گفت برو بابا این چند ماهه با من دوسته ما همدیگرو می خوایم دیگه هم مزاحم ما نشو
من که باور نمی کردم تا شب گیج بودم ...شب تا صبح خواب به چشمام نرفت و بالاخره تصمیم گرفتم فردا بهش تلفن بزنم و بهش بگم چقدردوسش دارم فردا به هر جون کندنی بود باهاش حرف زدم خودم رو معرفی کردم وگفتم که دوسش دارم ولی اون گوشی رو گذاشت نمی دونم رو زمین بودم یا رو هوا اما خوشحال که حرفم رو بهش زدم
و فکر می کردم حتما خجالت کشیده حرف بزنه خلاصه انگار دنیا رو بهم داده بودن بعد از ظهرش دیدم در می زنن رفتم درو باز کردم دیدم اون پسرست با چهرهء عصبانی منم سریع برگشتم یه چیز پوشیدم رفتم که برم یه جای خلوت دعوا
ولی وقتی گفت که ادرس خونه مارو اون دختر بهش داده و گفته که بهم بگه دیگه برای من زنگ نزنه وگرنه مامانش رو می فرسته در خونهء ما راهمو برگردوندم به طرف خونه رفتم توی دستشویی تامی تونستم گریه کردم
از اون به بعد وقتی می دیدمش یه تنفر عجیبی نسبت بهش درونم پیدا می شد
بعدها اون پسر رو دیدم و فهمیدم اونرو سر کار گذاشته و بعد از کلی تیغ زدن رفته با یکی دیگه دوست شده...
بله خانوم و البته خواهرشون...
آره پسرا ودخترا مواظب عاشقیتهاتون باشید ببینید با کی عاشقیت می کنید مخصوصا شما دخترا اخه هم ما پسرا خیلی جونوریم هم شما خیلی اسیب پذیر البته بعضی از شما هم خیلی بدتر از پسرا هستین.....
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…
دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….! من شوكه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم… اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این كار هستی بیا پیشم… وقتی كه داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم… یهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشك آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر
نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی… ما خیلی خوشحالیم كه چنین دامادی داریم… ما هیچكس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا كنیم… به خانوادهء ما خوش اومدی.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه
![]()
![]()
![]()
![]()
